خوش خیالی

لغت نامه دهخدا

خوش خیالی. [ خوَش ْ / خُش ْ خ َ / خیا ] ( حامص مرکب ) عمل خوش خیال. خوب دلی. مقابل بدخیالی. || غفلت و بی پروایی و بی فکری. || سماجت: خوش خیالی گرفته فلانی؛ دنه گرفته او را. دنگش گرفته. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ فارسی

عمل خوش خیال خوب دلی

جمله سازی با خوش خیالی

💡 خوش خیالی نقش بسته در نظر در خیال او جمالش می ‌نگر

💡 خوش خیالی می‌نماید روز و شب با خدائیم با خدا به خدا

💡 خوش خیالی نقش بسته در نظر یک نظر در چشم مست ما نگر

💡 خوش خیالی نقش بسته آن نگار نقش او بر پردهٔ دیده نگار

💡 خوش خیالی به خواب می ‌بینم گل وصلش به ذوق میی چینم

💡 خوش خیالی به خواب رو بنمود نقش نقاش را نکو بنمود