تلخ کام

لغت نامه دهخدا

تلخکام. [ ت َ ] ( ص مرکب ) مقابل شیرین کام. ( بهار عجم ) ( آنندراج ). نامراد و ناامید و محروم. || هر چیزی که در دهان دارای مزه تلخ باشد. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ عمید

کسی که روزگار خوشی ندارد و زندگانیش به سختی و تلخی می گذرد.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - کسی که زندگانی او سخت گذرد.

جمله سازی با تلخ کام

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 حال با صد تلخ کامی گشته در حبس قفس مبتلای صد الم بند مؤید هر کدام

💡 خانه زنبور شود دولتسرای اهل جاه از کجا ما تلخ کامان را لبی شیرین شود

💡 پیوسته تلخ کام نشاط است امید ما ما لب چشمی ز چاشنی غم نکرده ایم

💡 هم از نیش زنبور شد تلخ کام گر از شهد کس را دهانی خوشست

💡 زین جفا فرهاد و شیرین دل پریش تلخ کام خسرو از سودای خویش

داجون یعنی چه؟
داجون یعنی چه؟
پومپویر یعنی چه؟
پومپویر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز