لغت نامه دهخدا
بسر خود. [ ب ِ س َ رِ خ ُ ] ( ق مرکب ) بسر خویش. بمعنی بر سر خود. ( آنندراج ). رجوع به بر سر خود و بسر خویش شود.
بسر خود. [ ب ِ س َ رِ خ ُ ] ( ق مرکب ) بسر خویش. بمعنی بر سر خود. ( آنندراج ). رجوع به بر سر خود و بسر خویش شود.
یا بسر خویش بمعنی بر سر خود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر کاکلی بتان بسر خود رها کنند صاحبدلان تفرج صنع خدا کنند
💡 کاکل ز چه بگذاشته ای تا کمر خود؟ مگذار بلاهای چنین را بسر خود
💡 لباس دلیران به بر کرده ایم بسر خود و خنجر کمر بسته ایم
💡 تشنهی آبش، حریفان سر بسر خود ز مجموع حریفان، تشنهتر
💡 تا پا بسر خود ننهی دوست نیابی اهلی بسر دوست که بگذر ز سر خویش
💡 کس نتواند گرفت آن رسن زلف تا بسر خود به پای دار نیابد