بر بردن

لغت نامه دهخدا

بر بردن. [ ب َ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) افراشتن. بالا بردن:
گنبدی نهمار بر برده بلند
نش ستون در زیر و نه بر سرش بند.رودکی.پوپک دیدم بحوالی سرخس
بانگک بر برده به ابر اندرا.رودکی.زنی آنگه بشصت پایه حصار
بر برد چون عجب نباشد کار.ناصرخسرو.تن زمینی است میارایش وبفکن بزمین
جان سماوی است بیاموزش و بر بر بسماش.ناصرخسرو.تخت پایه چنان توان بر برد
که چو افتی ازو نگردی خرد.نظامی.الوداع ای دوستان من مرده ام
رخت بر چارم فلک بر برده ام.مولوی.|| ظاهر شدن و طلوع کردن آفتاب. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

افراشتن با بردن.

جمله سازی با بر بردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 و از آسمان، آبى به اندازه ى (معين ) فرو فرستاديم، و آن را در زمين جاى داديم و همانا ما بر بردن آن قادريم.

💡 گرچه ترسانی مرا بر بردن جان زان دو چشم کاین دل من زو همیشه معدن اخکر بود

💡 کار بر بردن چوگان نبود صنعت تو تو همان به که اسیر خم چوگان باشی

💡 ز آشوب فوج شاه خزان دست باغبان بر بردن زمرّد و بیجاده شد جری

💡 یکی بر بردن از جان ولی غم یکی بر بردن از جسم عدو جان

💡 یکی کوشد همی بر بستن دل یکی کوشد همی بر بردن جان

آب پنیر یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز