بی معنی

واژه «بی‌معنی» در زبان فارسی به چیزی اشاره دارد که فاقد مفهوم، محتوا، هدف یا ارزش قابل درک باشد و برای شنونده یا خواننده معنای روشنی ایجاد نکند. هنگامی که گفته می‌شود یک سخن، رفتار یا نوشته بی‌معنی است، منظور این است که آن مورد از نظر منطقی، زبانی یا محتوایی قابل فهم نیست یا ارتباط درست میان اجزای آن برقرار نشده است. این واژه از ترکیب «بی» به معنای نبودن و «معنی» به معنای مفهوم و مقصود تشکیل شده است و در مجموع بر نبود معنا و مفهوم دلالت دارد. در گفت‌وگوی روزمره، این کلمه معمولاً برای توصیف سخنان یا کارهایی به کار می‌رود که بی‌هدف، نامفهوم یا غیرمنطقی به نظر می‌رسند. برای مثال، اگر گفته شود «این حرف‌ها بی‌معنی است»، منظور این است که گفته‌های فرد هیچ پیام روشن یا قابل قبولی را منتقل نمی‌کند. همچنین ممکن است در متون ادبی یا تحلیلی، این واژه برای نقد آثار یا رفتارهایی به کار رود که از انسجام فکری یا محتوایی برخوردار نیستند. در برخی موارد، «بی‌معنی» می‌تواند بار احساسی نیز داشته باشد و نشان‌دهنده نارضایتی یا اعتراض به سخن یا عملی باشد که فاقد ارزش یا منطق است. این واژه در برابر مفاهیمی مانند «معنادار»، «هدفمند» و «قابل فهم» قرار می‌گیرد و به نبود نظم و مفهوم اشاره دارد. بنابراین، این کلمه به چیزی گفته می‌شود که فاقد مفهوم روشن و قابل درک باشد و نتواند پیام یا هدف مشخصی را به مخاطب منتقل کند.

لغت نامه دهخدا

بی معنی. [ م َ نا / م َ نی ی / نی ] ( ص مرکب ) ( از: بی + معنی عربی ) که معنی ندارد. که محتوایی ندارد. بدون مفهوم. پوچ. بیهوده. باطل. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به معنا و معنی شود:
سیر گرداندت از گفتن بی معنی
تا مگر سیر کنی معده ناهارش.ناصرخسرو.چرا ببانگ و خروش و فغان بی معنی
کلنگ نیست سبکسار و ما سبکساریم.ناصرخسرو.سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز
برو کاین وعظ بی معنی مرا در سر نمیگیرد.حافظ.وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی.حافظ.آنچه با معنی است خود پیدا شود
و آنچه بی معنی است خود رسوا شود.مولوی.- آدم بی معنی؛ کسی که بر قول و فعل او اعتماد نشاید. ( ناظم الاطباء ).
- || ابله و احمق و نادان و هرزه گو. رجوع به معنی شود.
|| بدون مقصود و اراده. ( ناظم الاطباء ). بی قصد واراده:
بنالد مرغ با خوشی، ببالد مور با کشی
بگرید ابر با معنی، بخندد برق بی معنی.منوچهری.ز دست فتنه این اختران بی معنی
ز دام عشوه این روزگار دون پرور.؟- سخن بی معنی؛ گفتاری پوچ و لغو و میان تهی. ( از یادداشت مؤلف ). کلامی که مقصود و مراد متکلم از آن فهمیده نشود. ( ناظم الاطباء ).
|| بی حقیقت. بی خرد:
چون مرا دید ایستاده بر کنار رودبار
گفت ای بی معنی سنگین دل نامهربان.فرخی.چند صورت آخر ای صورت پرست
جان بی معنیت از صورت برست.مولوی.گرت اندیشه می باشد ز بدگویان بی معنی
ز معنی معجری بربند و چون اندیشه پنهان آی.سعدی. || بی اساس. نامعقول:
سخن شریفتر و بهتر است سوی حکیم
ز هرچه هست درین روزگار بی معنی.ناصرخسرو.

فرهنگ فارسی

که معنی ندارد. که محتوایی ندارد. بدو مفهوم. پوچ. بیهوده. باطل.

جمله سازی با بی معنی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه ز بد شعری به هر صدری ندارم اختلاط لیک بی معنی همی در پیش هر خر خیر خیر

💡 ظاهرم فقر است و باطن فقر و ذکرم دوست دوست همچو درویشان بی معنی ریایی نیستم

💡 چون مرا دید ایستاده بر کار رود بار گفت ای بی معنی سنگین دل نامهربان