لغت نامه دهخدا
تسحر. [ ت َ س َح ْ ح ُ ] ( ع مص ) سحور کردن.( تاج المصادر بیهقی ). سحور خوردن. ( زوزنی ) ( دهار ) ( از متن اللغة ) ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ). طعام سحری خوردن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
تسحر. [ ت َ س َح ْ ح ُ ] ( ع مص ) سحور کردن.( تاج المصادر بیهقی ). سحور خوردن. ( زوزنی ) ( دهار ) ( از متن اللغة ) ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ). طعام سحری خوردن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 (بـگـو بـا اين حال چگونه ميگوئيد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) شما را سحركرده و مسحور او شده ايد)؟ (قل فانى تسحرون ).
💡 ممكن هم هست منظورشان از سحر مغالطه و تمويه باشد، يعنى خواسته باشند بگويند:قرآن باطل را به صورت حق جلوه مى دهد، و اگر اين منظور را داشته باشند قهرا سحرخواندن قرآن از باب اطلاق ملزوم و اراده لازم است، و ليكن ايناحتمال با ظاهر آيه زير كه از نظر مورد، شبيه به آيه مورد بحث است نميسازد، توجهفرمائيد: (قل من بيده ملكوت كل شى ء و هو يجير و لا يجار عليه ان كنتم تعلمونسيقولون لله قل فانى تسحرون ).