بدخور

لغت نامه دهخدا

بدخور.[ ب َ خوَر / خُرْ ] ( نف مرکب ) کسی که دوا را بزحمت و اکراه خورد. ( فرهنگ فارسی معین ). || ( ن مف مرکب ) دوایی که خورده نشود از جهت کراهت طعم یا بوی. ( آنندراج ). دارویی که بواسطه طعم تلخ و بدمزگی به اکراه خورده شود. ( فرهنگ فارسی معین ):
شهد صحت در مذاقم چون دوای بدخورست
تا بیاد چشم بیمار تو دارم الفتی.میرزا طاهر وحید ( از آنندراج ).

فرهنگ عمید

دارویی که به واسطۀ تلخی و بدمزگی به اکراه و سختی خورده شود.

جمله سازی با بدخور

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در بسیاری از کشورهای در حال توسعه یکی از بزرگ‌ترین مشکلات مربوط به تغذیه قحطی و کمبود مواد غذایی لازم برای سوخت‌وساز بدن است. با این وجود، سوءتغذیه در همهٔ کشورهای جهان با نمودهای گوناگون چون چاقی، بدخوری یا کم‌خوری دیده می‌شود.

💡 اگر صد هنر داری و بدخوری دریغا که آبِ هنر می بری

💡 از طرفی دیگر، پرخوری، بدخوری و حتی رژیم‌های سخت لاغری می‌توانند موجب سوءتغذیه شوند.

💡 هنر عیب گردد شود فخر عار اگر بدخوری می نکو پاس دار

کلمه یعنی چه؟
کلمه یعنی چه؟
خبب یعنی چه؟
خبب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز