خوش نفس

لغت نامه دهخدا

خوش نفس. [ خوَش ْ / خُش ْ ن َ ف َ ] ( ص مرکب ) آنکه نَفَس او خوش آیند وخوشبوی بود. ( یادداشت مؤلف ). مبارک دم:
از عباد ملک العرش نکوکارترین
خوشخویی خوش سخنی خوش نفسی خوش حسبی.منوچهری.تا خوش نفسی بدست نارم
بی پای بسر دویده خواهم.خاقانی.چون گشت صبا خوش نفس از مشک و می صبح
خوش کن نفس از مشک و می انگار صبائی.خاقانی.ما گرچه بنطق طوطی خوش نفسیم
بر شکر گفته های سعدی مگسیم.مجد همگر.بخندید کای بلبل خوش نفس
تو از گفت خود مانده ای در قفس.سعدی.ساقیان سیم ساق و شاهدان شوخ چشم
عاشقان خوش نفس جان پروران خوش نشین.؟ ( از ترجمه محاسن اصفهان ).مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست
ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو.حافظ.
خوش نفس. [ خوَش ْ / خُش ْ ن َ ] ( ص مرکب ) خوش طینت. پاک طینت. خیرخواه عموم مردم. مقابل بدنَفْس. ( ناظم الاطباء ) ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) پاک طینت خیر خواه.
آنکه نفس او خوش آیند و خوشبوی بود

جمله سازی با خوش نفس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 جان مشتی عاشق دل سوخته خوش نفس چون عود در مجمر ببین

💡 کیست آن فرخنده پی شخص جمیل خیر مقدم خوش نفس چون جبرئیل

💡 ز نی است مستی ما نه ز می بزن زمانی که حریف خوش نفس به ز شراب ارغوانی

💡 کز درونم صد حریف خوش نفس دست بر لب می زند یعنی که بس

💡 بلبل خوش نفس گلشن قدسیم افسوس نغمه ای در شکن طرهٔ یاری نزدیم

💡 گفت نی کز خلد زینسان خوش نفس نآید نسیم بر جناب سرور گردنکشان کردم گذر