بزدن

لغت نامه دهخدا

بزدن. [ ب ِ زَ دَ ] ( مص ) ( از: ب + زدن ) زدن. ( یادداشت دهخدا ). || نواختن سازی؛ ضرب، دهل، طبل. دمیدن در ذوات الریح. ( یادداشت بخط دهخدا ):
بزد نای روئین و روئینه خم
خروش آمد و ناله گاودم.فردوسی ( از فرهنگ اسدی ).|| بزدن کاروان؛ کالا و درم و دینار آنرا با زور و اعمال قوت در راه سفر دزدیده و بردن. ( یادداشت بخط دهخدا ). گفت چرا اندر ماه حرام این کاروان را بزدی و این جماعت را بکشتی و قومی را به یسیری بیاوردی ؟ ( ترجمه تفسیر طبری از یادداشت دهخدا ). رجوع به زدن شود. || سکه کردن. ضرب: بفرمود [بهرام چوبینه ] تا به ری اندر، صدهزار درم بزدند و پیکر پرویز بدان نقش کردند. ( ترجمه ٔتاریخ طبری ). صدهزار درم بزد بر نقش پرویز. ( ترجمه تاریخ طبری از یادداشت بخط دهخدا ). رجوع به زدن شود.

فرهنگ فارسی

زدن یا نواختن سازی.

جمله سازی با بزدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هرگز سر شکایت من وا نمی شود این در گرفته شد بزدن وا نمی شود

فرای یعنی چه؟
فرای یعنی چه؟
ترد کردن یعنی چه؟
ترد کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز