لغت نامه دهخدا
بزدی. [ ب َ دی ی ] ( ص نسبی ) نسبت است به بزدةاز اعمال نَسف ماوراءالنهر، که آنرا بزدوی هم گویند. رجوع به بزدوی و معجم البلدان و لباب الانساب شود.
بزدی. [ ب َ دی ی ] ( ص نسبی ) نسبت است به بزدةاز اعمال نَسف ماوراءالنهر، که آنرا بزدوی هم گویند. رجوع به بزدوی و معجم البلدان و لباب الانساب شود.
نسبت است به بزده از اعمال نسف ماورائ النهر که آنرا بزدوی هم گویند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون تو در خاطر خواجو بزدی کوس نزول دو جهان خیمه برون زد ز دل تنگ مرا
💡 ور زانکه بدی چون تو شفیعی به قیامت مالک بزدی قفل به درهای سقر بر
💡 بر خرمن گردون بزدی آتشی از آه باز ای جگر سوخته پیداست که خامی
💡 رابعه مردی را دید که همی گفت وا اندوها گفت بگوی ای وا بی اندوها اگر اندوه بودی زهره ات نبودی که نفس بزدی.
💡 برفتی و بزدی آتشی به جان جهان دلت نکرد ترحّم نبود شرم از مات
💡 بزدی تو شاد، که چشم بدان زبد چشمی زحضرت تو بدین مسند سیه برمید