سر بهوا
لغت نامه دهخدا
سربهوا. [ س َ ب ِ هََ ] ( ص مرکب ) آنکه دستورها یا درس ها به ذهن نسپارد. لاابالی. بی بندوبار. آنکه حواس خود جمع نکند. که هوش خود را در کارها جمعنمی کند و چنانکه باید متوجه امور نمیشود. ( یادداشت مؤلف ). || آواره. ( آنندراج ):
آسایش دل غافلم از یاد خدا کرد
همواری این راه مرا سربهوا کرد.صائب ( از بهار عجم ).
فرهنگ فارسی
آنکه دستورها یا درس ها بذهن نسپارد بی بند و بار.
( صفت ) بازی گوش لاقید.
جمله سازی با سر بهوا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دید کز آن بوسه فنا میشود بوالهوس و سر بهوا میشود
💡 بخیال تو زنده است این سر بهوای تو زنده است این جان
💡 نیستم آتشی صفت سر بهوا نمی کشم بر درش آبروی من هست ز خاکسارئی
💡 او را سر هوای تو چون نیست بیش از این بیهوده درد سر بهوای که میکشی
💡 از هوس سر بهوا تا کی و چند گر کنی کار بفرمان چه شود