خرد سر

لغت نامه دهخدا

خردسر. [ خ ُ س َ ] ( ص مرکب ) آنکه سرکوچک دارد. ( یادداشت بخط مؤلف ). صَعْنَب. وَقَلة الرأس. اَصْعَل. مُقَطْقَط الرأس. قَفَنْدَر. سَمَعْمَع: شبوط؛ نوعی از ماهی نرم بدن، خردسر، باریک دم، گشاده میان، بر شکل بربط. عَضْب؛ کودک خردسر. ( از منتهی الارب ). || آدم کوچک تهی مغز:
بس که بزرگان جهان بوده اند
خردسران را شرف جاودان.خاقانی.

فرهنگ فارسی

آنکه سر کوچک دارد صعنب

جمله سازی با خرد سر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در فرج جویی خرد سر تیز به از کمین‌گاه بلا پرهیز به

💡 به تدبیر سنجیدگان کار کن نه مغز خرد سر گران بار کن

💡 چو بنهاد عقل تو رای صواب ز رای صواب و خرد سر متاب

💡 که خو بر بد و جنگ و خون کرده ای ز بند خرد سر برون کرده ای

💡 ز دانا به دانش توان بهر یافت ز دیوانه هم کز خرد سر بتافت

💡 خاقانی اگر خرد سر ترا یار است سیلی مزن و مخور که ناخوش کار است

سهید یعنی چه؟
سهید یعنی چه؟
خونکار یعنی چه؟
خونکار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز