لغت نامه دهخدا
بی غرضی. [ غ َ رَ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی غرض. بی طمعی. خلوص. صداقت. ( ناظم الاطباء ). || عدالت. عدم دشمنی و قصد بد:
صانع قادر دگر ز بی غرضی
گنبد گردان زرنگار کند.ناصرخسرو.
بی غرضی. [ غ َ رَ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی غرض. بی طمعی. خلوص. صداقت. ( ناظم الاطباء ). || عدالت. عدم دشمنی و قصد بد:
صانع قادر دگر ز بی غرضی
گنبد گردان زرنگار کند.ناصرخسرو.
بیطمعی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گیرد ز خاک، بی غرضی روی عزتت خاکت کند بفرق زهر آستان غرض
💡 نیست افسانه ی تو بی غرضی مرضی داری وعجب مرضی!
💡 آخر ای سنگدل از کشتن ما چیست غرض غیر اگر بی غرضی نیست تو را چیست غرض
💡 در تک این چاه نشینم اسیر تا شودم بی غرضی دستگیر