تن دار

لغت نامه دهخدا

تن دار. [ ت َ ] ( نف مرکب ) بزرگ جثه. تناور.فربه. کلان. درشت. بزرگ جسم: عطاط؛ مرد دلاور و تن دار.امح؛ فربه تن دار. درعث؛ کلانسال تن دار. کبر کبراً؛ بزرگ گردید و کلان و تن دار شد. قسطری، ضروط، صهود، هدف، هرجاس؛ تن دار. ( منتهی الارب ). || حافظ تن. نگهدارنده تن. حافظ جسد. حافظالاجساد:
انده ارچه بد آزمون تیریست
صبر تن دار، نیک خفتانست.مسعودسعد.عقل را گر سوی تو هست شکوه
باده عقل دزد را منکوه
اندکی زو عزیز و تن دار است
باز بسیارخوار از او خوار است.سنایی.- تن داری؛ غلظت و صلابت: و اندر آب به سبب آمیختگی با خاک تن داری و استیلا که پدید آید تا چون جسمی را برنهادگی بنهند بر آن نهاد دیر بماند. ( ذخیره خوارزمشاهی ).

فرهنگ فارسی

بزرگ جثه. فربه

جمله سازی با تن دار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ساکن و تن دار و گران بار باش نی چو سبک مغز برآور خروش

💡 ساکن و آهسته و تن دار باش زود نگردد متغیّر ملول

💡 گر هیچ به بیداری یک نیمه تن داری یاقوت و گهر باری از طرف لگام و زین

💡 تا بکی دل اسیر تن داری دل خود را ز دست تن بستان

💡 چون بار بلایی که قضا بر تو نهاد تن دار چو کوه باش و بی باک چو باد

💡 بمیری گر به تن جانی نداری وگر جانی به تن داری نمیری

کص یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
ناودیس یعنی چه؟
ناودیس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز