لغت نامه دهخدا
فرشته جان ستان. [ ف ِ رِ ت َ / ت ِ ی ِ س ِ ] ( اِخ ) عزرائیل. فرشته مرگ. ملک الموت. ( یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به عزرائیل و فرشته مرگ شود.
فرشته جان ستان. [ ف ِ رِ ت َ / ت ِ ی ِ س ِ ] ( اِخ ) عزرائیل. فرشته مرگ. ملک الموت. ( یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به عزرائیل و فرشته مرگ شود.
عزرائیل. فرشته مرگ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 معشوق روح بخش باول قدم چو مرگ از هفت عضو هستی تو جان ستان بود
💡 با جان ستان گرفتنِ جان ساز می کند مَلْکامِدا وئرر اوْنون اؤزوْنی
💡 اجل که خواست تو را جان ستاند از ره کین چرا نخست نیامد به جان ستانی من
💡 نیک و بد هر دو هست بر تو حلال از بدان جان ستان ز نیکان مال
💡 اگر روزی دهی ور جان ستانی تو دانی هر چه خواهی کن تو دانی