سر خاک

لغت نامه دهخدا

سر خاک.[ س َ رِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از بالین. ( آنندراج ). کنار قبر. کنار گور. سر گور:
چون شمع سر خاک شود سایه یارم
پیشانی خورشید شود شمع مزارم.ملا زمانی هروی ( از آنندراج ).به نگاهی دل سرگشته ما را دریاب
به چراغی سر خاک شهدا را دریاب.صائب.- سر خاک رفتن؛ برای فاتحه خواندن بر سر قبر مرده رفتن.

فرهنگ فارسی

کنایه از بالین کنار قبر کنار گور سرگور.

جمله سازی با سر خاک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تا صبا از سر خاک عنبرینت برد بوی عاشق او شد به صد دل زین سبب نامش صباست

💡 یازده ساعت از آن روز چو بگذشت فتاد راه ما بر سر خاکی که بود کان هنر

💡 نه قوت پایی نه رفیقی نه دلیلی سر خاک رهت باد، سپردم به تو جان را

💡 با وجود رخ چون آتش و آب خط تو بر سر خاک دوان بی سر و پا چون بادم

💡 زدگریبان چاک‌، نظم و پخت بر سر خاک‌، نثر از غم او هریکی موزون و ناموزون گریست

💡 بر سر خاک سیه جا کرد سبط بوتراب از پی قتلش روان شمر جفا کردار شد

مماشات یعنی چه؟
مماشات یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز