لغت نامه دهخدا
خسته حال. [ خ َ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) بدبخت. پریشان. زار. || غمناک. مهموم.
خسته حال. [ خ َ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) بدبخت. پریشان. زار. || غمناک. مهموم.
دلتنگی غمناکی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شبی که بی تو برین پیر خسته حال گذشت شبی گذشت که گویی هزار سال گذشت
💡 قصّه ی درد دل تیهو کجا داند عقاب از تذرو خسته حال چنگل شاهین بپرس
💡 مگر پیام ترا مرغ جان برد اهلی که باد صبح بسی خسته حال می خیزد
💡 از غم چو ناتوانی این خسته حال دید برداشت پیر میکده چالاک، شیشه را
💡 به صورت کمان بود آن خسته حال که می کشت با قامت خم، نهال
💡 خوشا حال آن عاشق خسته حال که افتد ز هجران به بزم وصال