لغت نامه دهخدا
تاج زر. [ ج ِ زَ ] ( اِخ ) آفتاب عالمتاب. ( مجموعه مترادفات ).
تاج زر. [ ج ِ زَ ] ( اِخ ) آفتاب عالمتاب. ( مجموعه مترادفات ).
آفتاب عالمتاب.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی را به دستان درآرد ز بر یکی را به سر بر نهد تاج زر
💡 آن که از تاج زر نماید عار با چنان تاج کهنهایش چه کار
💡 تا نبود این تاج زرین بر سرش آسوده بود شمع افتاد از هوای سرفرازی در گداز
💡 هزار شیر تو را بندهاند چه بود گاو هزار تاج زر آمد چه در غم کمرید
💡 چو رام آن تاج زرین را نظر کرد سرش را دست احسان تاج زر کرد
💡 ساقی بزم تو نرگس شده با زرین جام وز عطاهای توأش تاج زر اندوخته باد