بکردار

لغت نامه دهخدا

بکردار. [ ب ِ ک ِ ] ( حرف اضافه مرکب )بطریقه و برفتار ومانند و مثل. ( ناظم الاطباء ). چون. بسان:
چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ
زمین شد بکردار روشن چراغ.فردوسی.یکی نامه فرمود پر خشم و جنگ
پیامی بکردار تیر خدنگ.فردوسی.زد کلوخی بر هباک آن فژاک
شد هباک او بکردار مغاک.طیان مرغزی.بکردار چراغ نیم مرده
که هر ساعت فزون گرددْش روغن.منوچهری.تن او را بکردار جامه ست راست
که گر بفکندور بپوشد رواست.اسدی. || ( ق مرکب ) در عمل. عملاً. مقابل بلفظ:
بکردار کرد آنچه با ما بگفت
که ما را سپهر بلندست جفت.فردوسی.دوروی و فریبنده و زشتخوست
بکردار، دشمن، بدیدار، دوست.اسدی.

فرهنگ فارسی

بطریقه مانند مثل. توضیح لازم الاضافه است.
یا بطریقه و برفتار و مانند و مثل ٠ چون ٠ بسان ٠ یا در عمل ٠ عملا ٠ مقابل بلفظ ٠

جمله سازی با بکردار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 درخت ارغوان همچون فروزان آذری کورا بکردار شرر از باد ریزان گشته پیرامون

💡 کفر است ناامیدی و بیگانگی صغیر باشد که ننگرند بکردار زشت ما

💡 تا سیب بکردار زنخدان بتان شد بفزود مرا مهر بت سیم زنخدان

💡 پیوسته زلف زنگی شب بهر رایتش بر نیزه شهاب بکردار پرچم است

💡 فاخته راست بکردار یکی لعبگرست در فکنده به گلو حلقهٔ مشکین رسنا

💡 بکردیم جنگی بکردار شیر بشد روز و نامد دل از جنگ سیر

معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
کس شعر یعنی چه؟
کس شعر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز