لغت نامه دهخدا
برنک. [ ب َ رَ ] ( اِ ) اصل و بنا و ابتدا. ( آنندراج ). ریشه و اصل. ( ناظم الاطباء ). || یورش و حمله. ( آنندراج ). حمله و تاخت و تاز. ( ناظم الاطباء ). || جامه ابریشم. ( آنندراج ).پارچه ابریشمی. ( ناظم الاطباء ). اما به سه معنی فوق در سایر فرهنگهایی که در دسترس بود دیده نشد. || زنگ و جرس. ( ناظم الاطباء ). برنگ. || کلید و قفل و دربند. ( ناظم الاطباء ). در دو معنی اخیر ظاهراً صورتی از برنگ باشد. رجوع به برنگ شود.
برنک. [ ب ِ رَ ] ( اِخ ) دهی است از بخش میان کنگی شهرستان زابل. سکنه آن 200 تن است. آب آن از رودخانه هیرمند و محصول آن غلات و لبنیات. ( از فرهنگجغرافیایی ایران ج 8 ).