بدنشین
لغت نامه دهخدا
بدنشین. [ ب َ ن ِ ] ( نف مرکب ) که بد نشیند. بدنشیننده:
مثال از نقش کم گر شد قمارت بدنشین اینجا
که چشم بد بقدر نقش باشد در کمین اینجا.صائب ( از آنندراج ).بگذر ز قمار بوسه بازی
اینجاست که نقش بدنشین است.کلیم ( از آنندراج ).و رجوع به نشستن و مشتقات آن شود.
جمله سازی با بدنشین
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از تو پرسم این فسون سازی که چه با قمار بدنشین بازی که چه
💡 ز بسکه صحبت من با تو بدنشین شده است دمی به بزم تو چون نقش خویش ننشستم
💡 مباد نقش کسی بدنشین شود یارب میان به حرم و طعن کنار میشنوم
💡 منال از نقش کم گر شد قمارت بدنشین اینجا که چشم بد به قدر نقش باشد در کمین اینجا