لغت نامه دهخدا
رخ تابیدن. [ رُ دَ ] ( مص مرکب ) روگردان شدن. روی برگرداندن. رو گردانیدن. رو پیچیدن.روی گردان شدن. رخ تافتن. و رجوع به رخ تافتن شود.
رخ تابیدن. [ رُ دَ ] ( مص مرکب ) روگردان شدن. روی برگرداندن. رو گردانیدن. رو پیچیدن.روی گردان شدن. رخ تافتن. و رجوع به رخ تافتن شود.
رو گردان شدن روی برگرداندن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تعالی الله از آن لطف بناگوش که بر تابیدن رو برنتابد
💡 به نور دل تواند پنجه خورشید تابیدن زروی صدق هر کس دامن پاک سحر گیرد
💡 بی نقاب آن چهره را دیدن نمی آید ز من پنجه خورشید تابیدن نمی آید ز من
💡 بیابانی آمد مر او را به پیش که تابیدن آب پنهان بیش
💡 طَناب یا کمند به یک رشتهٔ بلند از الیاف تابیده به هم گفته میشود. به هم تابیدن الیاف به شکل طناب برای استحکام بخشیدن به رشتهٔ مورد نظر و استفاده در امور کششی و اتصالی صورت میگیرد.
💡 رفلکتور: سطح نقرهای رنگی که نور در موقع تابیدن به آن، شدت مییابد. از این وسیله برای تاباندن نور خورشید به صحنه استفاده میشود.