لغت نامه دهخدا
با دل گفتن. [ دِ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) سخن بآهستگی و بآرامی گفتن. پنهانی سخن راندن:
چنین گفت [ سیاوش ] با دل که از کار دیو
مرا دور داراد کیوان خدیو
نه من با پدر بیوفائی کنم
نه با اهرمن آشنائی کنم.فردوسی.
با دل گفتن. [ دِ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) سخن بآهستگی و بآرامی گفتن. پنهانی سخن راندن:
چنین گفت [ سیاوش ] با دل که از کار دیو
مرا دور داراد کیوان خدیو
نه من با پدر بیوفائی کنم
نه با اهرمن آشنائی کنم.فردوسی.
سخن آهسته گفتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا پس از مدتى آنچه انديشه من بود در نكبت حالش به صورت بديدم كه پاره پارهبهم بر آمد و نمك پاشيدن پس با دل خود گفتيم:
💡 در بهاران گل این باغ ز غم وا نشود غنچه تا فصل خزان با دل تنگ است اینجا
💡 ندارد میمنت آزار دلهای حزین کردن که در پیچید تا زلف تا با دلها، پریشان شد
💡 من آن نیم که شوم خرج آب و گل صائب مرا چو گنج گهر با دل خراب خوش است
💡 با دل بیطاقت ما تا چه پردازد اسیر آن خط و خالی که می سازد غبار آیینه را