لغت نامه دهخدا
عزیمت کردن. [ ع َ م َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) اراده کردن و قصد نمودن و نیت کردن. ( ناظم الاطباء ). آهنگ کردن. عزم کردن. مصمم شدن. عازم شدن. رجوع به عزیمت و عزیمة شود:
چو تو عزیمت پیکار و قصد رزم کنی
روند با تو برابر دو لشکر آتش و آب.مسعودسعد.روزی عزیمت خدمت ایشان کردم. ( مجالس سعدی ). || آهنگ سفر کردن و کوچ کردن. ( ناظم الاطباء ). کوچ کردن. حرکت کردن. سفر کردن. ( فرهنگ فارسی معین ).