لغت نامه دهخدا
قدع. [ ق َ ] ( ع مص ) بازداشتن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ): قدعه قدعاً؛ بازداشت او را. ( منتهی الارب ). || لگام بازکشیدن اسب را و عنان زدن آن را. || گذاشتن. || به نیزه دوختن بینی گشن را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). و این را با گشن غیر کریم روا دارند و از این جهت است که در مثل گویند: فحل لایُقدع؛ ای لاتضرب انفه و هو کریم. || اندک اندک نوشیدن. ( منتهی الارب ).
قدع. [ ق َ دَ ] ( ع مص ) سست گردیدن چشم و بینائی. || نزدیک شدن سال. || کم سخن و شرمگین گردیدن زن. || بدچشم شدن اسب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
قدع. [ ق َ دِ ] ( ع ص ) بدچشم. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ): فرس قدع؛ اسب بدچشم ترسناک. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || ماء قدع؛ آب شور که نوشیده نشود. || رجل قدع؛ مرد بسیار گریه و زاری. ( منتهی الارب ).