لغت نامه دهخدا
( رنگ آمیز ) رنگ آمیز. [ رَ ] ( نف مرکب ) کنایه از نقاش است. ( از آنندراج ). نقاش که کارش مخلوط کردن رنگها بهم و رنگ با آب است. ( فرهنگ نظام ). نقاش. ( ناظم الاطباء ):
از پی نقشهای جان آویز
اختران نقش بند و رنگ آمیز.سنائی ( حدیقةالحقیقه ).و در آن حوالی مرغزاری بود که ماه رنگ آمیز از صحن جمال او نقشبندی آموختی. ( کلیله و دمنه ).|| نیرنگ باز. حیله ساز. محیل. مکار:
جوابش داد رنگ آمیز دایه
بگفتا نیست کاری خوارمایه.( ویس و رامین ).دلم رمیده لولی وشی است شورانگیز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز.حافظ.