دونم

لغت نامه دهخدا

دونم. [ دُ ن َ ] ( ص مرکب ) نیم خشک. کمی از تری مانده. میان خشک و تر. نه خشک و نه تر. نه خشک خشک و نه تر تر. ( یادداشت مؤلف ).
- دونم شدن؛ کمی خشک شدن. به خشکی نزدیک شدن. به حالی میانه تری و خشکی درآمدن.( یادداشت مؤلف ).
دونم. [ دُ ن ِ ] ( ترکی، اِ )واحد مساحت مساوی چهل قدم مربع. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

واحد مساحت مساوی چهل قدم مربع.

جمله سازی با دونم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شمشیر برآور که مرادم سر سعدیست ور سر ننهم در قدمت عاشق دونم

💡 مدح گفتم اینکه من بحر علومم در نگر دونم ار گویم که تو بحر سخائی زر بیار

💡 هرچند که من ناکس و دونم ای دوست یک بار ببین که بی تو چونم ای دوست

💡 مدتی گردون دونم خسته و آزرده داشت از فراق افضل آفاق و یار اشتیاق

💡 و میومد تو مسجد «کوچه دردار» و وقتی نماز تموم می‌شد، پیرهن مراد بخیه می‌زد؛ ولی هیچ فایده نداشت. بی‌چاره بختش کور کور بود. خودش می‌گفت: «نمی دونم،

💡 با توجه به این اثر، می‌توان تحلیل کرد که در ابتدا گچ به صورت تخته ریخته شده و پیش از گیرش کامل، حالت دونم، خطوط اصلی خط اندازی شده و

خویش یعنی چه؟
خویش یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز