دعوی دار

لغت نامه دهخدا

دعوی دار. [ دَع ْ ] ( نف مرکب ) دعوی دارنده. آنکه ادعایی دارد. ادعا کننده. ( ناظم الاطباء ). مدعی. ( فرهنگ فارسی معین ). داعیه دار. ( یادداشت مرحوم دهخدا ):
وگر جوابش گویند شاد باشم سخت
کسی که باشد برهان نمای و دعوی دار.( از جامع الحکمتین ص 311 ).کجا جمشید و کو هوشنگ و فغفور
کجا شاهان دعوی دار و مغرور.( منسوب به ناصرخسرو ).زهی طغیان حسنت بر شکست کار من باعث
ظهورت بر زوال عقل دعوی دار من باعث.محتشم کاشانی ( از آنندراج ).|| نزاع کننده. پرخاشجوی. || دادخواه. متظلم. ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - آنکه ادعایی دارد مدعی. ۲ - نزاع کننده پرخاشجوی. ۳ - دادخواه متظلم.

جمله سازی با دعوی دار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سر زلفی کز او دیوانه شد خسرو به دستم مده که تا زان رشته دست عقل دعوی دار بربندم

💡 در جهان امروز صاحب ذوق و معنی طبع تست وین که خصمانند دعوی دار یا دعوت گرند

💡 شکر کایام از زبان تیغ او آماده ساخت حجت قاطع برای خصم دعوی دار او

💡 سیلیی خاموش سازد طفل بازیگوش را عقل دعوی دار را یک رطل مرد افکن بس است

💡 گردن اندر راه معنی چند گه افراشتی تیغ معنی را کنون بر حلق دعوی دار زن

💡 عشقبازی کار هر حلاج دعوی دار نیست هر کمانی در خور طاق بلنددار نیست

مافیا یعنی چه؟
مافیا یعنی چه؟
آبشش یعنی چه؟
آبشش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز