دستان زن
لغت نامه دهخدا
دستان زن. [ دَ زَ ] ( نف مرکب ) دستان زننده. جادو و افسونگر. مکار و حیله باز. ( ناظم الاطباء ). فریبکار. حیله گر. گربز. || نقال و قصه خوان. || کسی که دست بر سیمهای ساز و یا کلید آن میزند. ( ناظم الاطباء ). زخمه زن. || نغمه سرا. ( آنندراج ). آوازه خوان:
شود به بستان دستان زن و سرودسرای
به عشق بر گل خوشبوی بلبل خوش دم.سوزنی.چشمم به گل است و مرغ دستان زن تو
میلم به می است و رطل مردافکن تو.خاقانی.به دستان زنان دستوری داد که چنگ بدست آرند و دستبند و بسته نگار آغاز کنند. ( کارستان منیر از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) نغمه سرا
دستان زننده جادو و افسونگر حیله گر گربز.یا نقال و قصه خوان.
جمله سازی با دستان زن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دستان زن مستیم حزین، تا نفسی هست از عشق، نکونام بود سلسلهٔ ما
💡 در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیست با رستم دستان زن با مغبچه ها کم زن
💡 بستان رخت بر من آموخت بسی دستان دستان زن این بستان چون مرغ سحرخیزم
💡 بلبل از بویه معشوق شده شعر سرای فاخته از طرب یار شده دستان زن
💡 بلبل بستانسرا بین در چمن دستانسرا و او چو من دستان زن بستانسرای انجمن