تب دار

لغت نامه دهخدا

تب دار. [ ت َ ] ( نف مرکب ) کسی که تب داشته باشد. ( بهار عجم ) ( آنندراج ). محموم. مبتلا به تب:
به رنج نیز نیاسوده ام ز خدمت تو
چو شمع در نظرت ایستاده ام تب دار.شفیع اثر ( از بهار عجم ).این تب عشق است نی آتش که بنشیند ز آب
من اگر بهتر شوم تب دار ماند بسترم.ابوطالب کلیم ( از بهار عجم ).رجوع به تب و دیگر ترکیبهای آن شود.

فرهنگ فارسی

( صفت ) کسی که تب دارد.

جمله سازی با تب دار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از این علیله هجران کشیده بیمار رسان سلام به نزدیک عابد تب دار

💡 تن تب دار را امشب ز حد بگذشته تاب و تب مگر بیمار با آه یتیمان همدم است امشب

💡 این تب عشقست نی آتش که بنشیند زآب من اگر بهتر شوم تب دار ماند بر سرم

💡 تاب و تب داری اگر مانند مهر پا بنه در وسعت آباد سپهر

💡 بیمار و زار و غریب تب دار عشق حبیب فرمان پذیر طبیب فرمانروای تبیم

اسرع وقت یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
پوزیشن یعنی چه؟
پوزیشن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز