لغت نامه دهخدا
بعی. [ ب َع ْی ْ ]( ع مص ) بعو. رجوع به بعو شود. || بعی الغنم؛ آوای گوسفند. ( دزی ج 1 ص 100 ). رجوع به بعبع شود.
بعی. [ ب َع ْی ْ ]( ع مص ) بعو. رجوع به بعو شود. || بعی الغنم؛ آوای گوسفند. ( دزی ج 1 ص 100 ). رجوع به بعبع شود.
بعو ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر که جود و کرم او بعیان دیده بود بیهده گوش بافسانه افشین نکند
💡 هر آن خبر که دهد خلق بیند او بعیان هر آن گمان که برد خلق داند او بیقین
💡 خویش چو دید بعیان تیره شد آئینه جان تا بمقامی که روان گشت روان از جسدم
💡 خران معرکه در نوک کلک من بعیان بدیده اند خیالات نشتر بیطار
💡 پنهان شوی از خویش و ز کونین بیکبار بر دیدۀ تو این سر آنگه بعیان است
💡 ببیند او بعیان هر چه نزد عقل خبر در آیدش بیقین هر چه نزد خلق گمان