نیکو چشم
مترادفها
مهربان، خوشبین
متضادها
بدبین
لغت نامه دهخدا
نیکوچشم. [ چ َ / چ ِ ] ( ص مرکب ) ابرج. ( یادداشت مؤلف ). خوش چشم و ابرو. صاحب چشمانی خوش رنگ و جذاب: مهتدی مردی بود گندم گون و نیکوچشم و نیکومحاسن. ( مجمل التواریخ ). متوکل مردی بود اسمر و نیکوچشم و نحیف تن بسیارمحاسن خفیف عارض. ( مجمل التواریخ ).
فرهنگ فارسی
ابرج. خوش چشم و ابرو. صاحب چشمانی خوش رنگ و جذاب.
جمله سازی با نیکو چشم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 چو چشم بد بکنیدم ز روی نیکو دور گرم بر آتش سوزان نهند همچو سپند
💡 من نمی خواهم که چشمم غیر آن رو بنگرد چشم بد حیف است کاندر روی نیکو بنگرد
💡 به آن رعنا بت آتش طبیعت کس نمیگوید که از چشم بدان پوشیده دارد روی نیکو را
💡 دیده نااهل و روی این چنین، حیفست، حیف! چشم بد، یارب، نیفتد بر رخ نیکوی تو!
💡 به عشق نیکوان آسوده نتوان زیستن، شاهی مباش ایمن، که چشم بد بر ایام فراغ آمد