لغت نامه دهخدا
لازم داشتن. [ زِت َ ] ( مص مرکب ) بدو نیاز داشتن. رجوع به لازم شود.
لازم داشتن. [ زِت َ ] ( مص مرکب ) بدو نیاز داشتن. رجوع به لازم شود.
( مصدر ) احتیاج داشتن نیاز داشتن. لازم شدن.( مصدر ) واجب گشتن ضرور شدن: پس لازم شود که نفس مرکب بود از اسطقسات. یا لازم شدن برهان ( حجت دلیل ). ثابت شدن آن. یا لازم شدن بیع. مدت خیار آن گذاشتن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تیرهبختی لازم طبع بلند افتاده است پای خود را چون تواند داشتن روشن چراغ؟
💡 یوسف نگاه داشتن از گرگ لازم است ورنه چه سود خانة چشم پدر خراب
💡 مکس کاوالرا در مصاحبهای با مجلهٔ گیتار ورلد توضیح داده که «این آهنگ دربارهٔ این است که چگونه باید به ریشهها، فرهنگ خود بچسبیم. قسمت خونین یعنی باید برایش بجنگیم، اگر لازم شد باید برایش بمیریم. این یک سرود برای همهٔ آن مردمانی در سراسر جهان است که برای زنده نگه داشتن فرهنگشان، برای زنده نگه داشتن سُنتهایشان تلاش میکنند».