لغت نامه دهخدا
شش پنچه. [ ش َ / ش ِ پ َ چ َ / چ ِ ] ( اِ مرکب ) شش پنجه. ( ناظم الاطباء ). رجوع به شش پنجه شود.
شش پنچه. [ ش َ / ش ِ پ َ چ َ / چ ِ ] ( اِ مرکب ) شش پنجه. ( ناظم الاطباء ). رجوع به شش پنجه شود.
شش پنجه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 2 - قرآن در اينجا حتى تعبير امراة العزيز (يعنى همسر عزيز مصر) را به كار نمى بردبـلكه مى گويد: التى هو فى بيتها (بانوئى كه يوسف در خانه او بود) تا به پردهپـوشـى و عفت بيان نزديكتر باشد ضمنا با اين تعبير حس حقشناسى يوسف را نيز مجسمساخته، همانطور كه مشكلات يوسف را در عدم تسليم در برابر چنين كسى كه زندگى اودر پنچه وى مى باشد مجسم مى كند.
💡 بزد یک پنچه و آن مرد را کُشت شکست از پنجهٔ او مرد را پُشت
💡 این نکته نیز جالب توجه است که یک بار نیز به فرمان پادشاه ادبدوست هند اکبرشاه همایون کتاب پنچه تنتره مستقیماً از سنسکریت به فارسی ترجمه شدهاست. مسئول این ترجمه شخصی بود به نام مصطفی خالقداد عباسی. به گفتهٔ او «حکم شد که هرچه خشک و تر در آن کتاب باشد به همان ترتیب رقم نماید تا قدر تفاوت اصل سخن و ترتیب آن و زیادتی و نقصان ظاهر گردد.»∗