لغت نامه دهخدا
داورگاه. [ وَ ] ( اِ مرکب ) محکمه. دارالقضاء. دیوانخانه. عدلیه. دادگستری. داورگه:
به داورگه نشاندی داوران را
بکندی بیخ و بن بدگوهران را
به داورگاه او از شاه و چاکر
یکی بودند درویش و توانگر.فخرالدین اسعد ( ویس و رامین ).
داورگاه. [ وَ ] ( اِ مرکب ) محکمه. دارالقضاء. دیوانخانه. عدلیه. دادگستری. داورگه:
به داورگه نشاندی داوران را
بکندی بیخ و بن بدگوهران را
به داورگاه او از شاه و چاکر
یکی بودند درویش و توانگر.فخرالدین اسعد ( ویس و رامین ).
محکمه دار القضائ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گاه خلوت تویی مرا مونس در حضرت مرا تویی داور
💡 بر لب غیر آنکه دارد چشم گاه داوری کی کند وقت تظلم گوش بر گفتار من
💡 مهمترین دلایل استفاده از داوری یکی اینست که داوران برخلاف مراجع قضایی مکلف به رعایت قوانین و تشریفاتِ زمانبر آیین دادرسی نیستند و در نتیجه سرعت رسیدگی به دعوا بسیار بالاتر رفته و معمولاً هزینه بسیار کمتری نیز خواهد داشت. گاهی هم اعتماد نداشتن به بیطرفی دادگاهها - به ویژه در اختلافات بینالمللی- افراد را به استفاده از داوری ترغیب میکند.