لغت نامه دهخدا
خلع روح. [ خ َ ع ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) جان خود بجسم دیگری انداختن این عملی است جوکیان را و خلع بدن مرادف آنست. ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ).
خلع روح. [ خ َ ع ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) جان خود بجسم دیگری انداختن این عملی است جوکیان را و خلع بدن مرادف آنست. ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ).
جان خود بجسم دیگری انداختن این عملی است جوکیان را و خلع بدن از مرداف آنست.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 درباريان و روحانيون متعصب مسيحى هم فريب عمرو عاص را خوردند و بر ضد نجاشىسر به شورش برداشتند، و از وى خواستند كه حقيقت امر را براى آنها روشن سازد، وچيزى نمانده بود كه ملت او را از سلطنت خلع كند. نجاشى، جعفر بن ابيطالب را طلبيد ودر حضور سران نصارى پرسيد: شما درباره عيسى عليه السلام چه عقيده داريد؟ جعفرگفت: خداوند به پيغمبر ما فرموده است: عيسى بنده خدا و پيغمبر او و روح و كلمهاوست كه به مريم دوشيزه القاء شده است.
💡 از جمله مطالبى كه از پدرشان درباره آقاى بهجتنقل مى كردند اين بود كه: ايشان داراى موت اختيارى هستند، يعنى قدرت اين را دارند كههر وقت بخواهند روح خويش را از بدن به اصطلاح خلع كنند و بعد مراجعت كنند. اين يكىاز مقامات بلندى است كه بزرگان در مسير سير وسلوك عرفانى ممكن است به آنبرسند، و همينطور مقامات معنوى ديگرى در معارف توحيدى كه زبان بنده ياراى بحثدرباره اين زمينه ها را ندارد.))