لغت نامه دهخدا
تنک اندام. [ ت َ ن ُ / ت ُ ن ُ اَ ] ( ص مرکب ) کنایه از نازک اندام. ( آنندراج ):
در گلستان لطافت چو گل نوخیزش
تنک اندام و تنک پوش و تنک لب نگزید.امیرخسرو ( از آنندراج ).رجوع به تنک و دیگر ترکیبهای آن شود.
تنک اندام. [ ت َ ن ُ / ت ُ ن ُ اَ ] ( ص مرکب ) کنایه از نازک اندام. ( آنندراج ):
در گلستان لطافت چو گل نوخیزش
تنک اندام و تنک پوش و تنک لب نگزید.امیرخسرو ( از آنندراج ).رجوع به تنک و دیگر ترکیبهای آن شود.
کنایه از نازم اندام.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مه تابان کجا مستور از ابر تنک گردد؟ نهان در جامه کی آن سروسیم اندام می گردد؟
💡 می گدازد چشم را خورشید بی ابر تنک جلوه آن سرو سیم اندام را در جو ببین
💡 تنک مپوش که اندامهای سیمینت درون جامه پدید است چون گلاب از جام