بسر رسیدن

لغت نامه دهخدا

بسر رسیدن. [ ب ِ س َ رَ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از آخر شدن. ( آنندراج: بسر رسید ):
خنجر بدست بر سرم آن سیمبر رسید
گفتم که چیست گفت که عمرت بسر رسید.قاضی احمد ( از آنندراج ). || بر باد رفتن. ( آنندراج: بسررسید ). بر باد رفتن. نابود شدن. ( فرهنگ فارسی معین ).
- بسر کسی رسیدن؛ بحال او وارسیدن. ( آنندراج ).
- || حاضر شدن بر بالین کسی برای احوالپرسی:
به چه ناز رفته باشد ز جهان نیازمندی
که بوقت جان سپردن بسرش رسیده باشی.لاادری ( ازآنندراج ).رجوع به بسر کسی آمدن شود.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱- باخر رسیدن. ۲- برباد رفتن نابود شدن.

جمله سازی با بسر رسیدن

💡 کارگزار علی در مدینه، ابوایوب انصاری، پیش از رسیدن بسر به کوفه گریخت.

💡 چو عنقا پر گر افشانم رسیدن برتو نتوانم مگر افتم بسر اندر پی مردان آگاهت

مغول یعنی چه؟
مغول یعنی چه؟
یوخ یعنی چه؟
یوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز