لغت نامه دهخدا
استحار. [ اِ ت ِ] ( ع مص ) استحار دیک؛ بانگ کردن خروس سحرگاهان. ( ازمنتهی الارب ). بانگ کردن خروز در سَحَر. ( زوزنی ). || سحرگاه رفتن. ( زوزنی ). در سحرگاه رفتن.
استحار. [ اِ ت ِ] ( ع مص ) استحار دیک؛ بانگ کردن خروس سحرگاهان. ( ازمنتهی الارب ). بانگ کردن خروز در سَحَر. ( زوزنی ). || سحرگاه رفتن. ( زوزنی ). در سحرگاه رفتن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و در خطبه صد و هفده نهج فرمود: (و انما انا قطب الرحى تدور على و انا بمكانىفاذا فارقته استحار مدارها و اضطرب ثفالها)