خروز
لغت نامه دهخدا
خروز. [ خ ُ ] ( اِ )خروس. خروه. خرو. ( یادداشت بخط مؤلف ):
آن پسر پاره دوز شب همه شب تا بروز
بانگ کند چون خروز ( ( اسکی پاپوج کیمده وار ) ).مولوی.
خروز. [ خ ُ] ( ع اِ ) علامت در روی زرع که تقسیم می کند آنرا بنصف و ربع و غیره. || درز مابین تخته های کشتی که از میان آنها آب تراوش کند. ( از ناظم الاطباء ).
جمله سازی با خروز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مردمان خروزان تاتزبان هستند و زبان تاتی را با چهار لهجه تاکستانی، اسفرورینی، سگزآبادی و شالی گویش میکنند. مردم این روستا همچنین علاوه بر زبان مادری خود زبان تاتی، زبانهای ترکی و فارسی را نیز میدانند.