فدع

لغت نامه دهخدا

فدع. [ ف َ ]( ع مص ) شکستن و اندکی شکافتن. ( از اقرب الموارد ).
فدع. [ ف َ دَ ] ( ع اِمص ) کجی خردگاه دست و پای، چندانکه کف دست و پا چپ رویه برگردد. || کجی است در بندها، گویی از جای خود زائل شده، و آن اکثر در ارساغ ستور خلقی باشد. || خمیدگی میان کف پا. کجی استخوان ساق. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || کژی مابین ران و سم ستور. || برآمدگی پیشگاه سپل شتر. || ( مص ) خمیده و مرتفع گردیدن پیش و پس کف پا. || رفتار بر پشت پا. ( منتهی الارب ).

جمله سازی با فدع

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فدع الاسراف مقتصدا، و اذكر فى اليوم غدا، و اءمسك منالمال بقدر ضرورتك، و قدم الفضل ليوم حاجتك.

💡 فدع عنك يعقوب بن داود جانبا واقبل على صهباء طيبة النشر

💡 ((فاليوم فليتعجب المتعجب من توثبك يا معاويه على امر لست من اهله، لابفضل فى الدين معروف، و لا اثر فى الاسلام محمود... فدع التمادى فىالباطل و ادخل فيما دخل فيه الناس من بيعتى، فانك تعلم انى احق بهذا الامر منك عند اللهو عن كل اواب حفيظ.)) (12)