ز پای فکندن

لغت نامه دهخدا

ز پای فکندن. [ زِ ف َ / ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) مخفف از پای افکندن. کنایه از کشتن. مغلوب کردن. نابود ساختن. تباه ساختن:
گرفتند نفرین بر آن رهنمای
بزخمش فکندند هر یک ز پای.فردوسی.رجوع به پای، از پای افکندن، ز پای درآوردن، و ز پای اندرآوردن » شود.

فرهنگ فارسی

مخفف از پای افکندن کنایه از کشتن نابود ساختن تباه ساختن

جمله سازی با ز پای فکندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 که تا من فکندی یکی را ز پای مگر پوزش آوردمی هم به جای

💡 فریبرز را گر چنین است رای تو لشکر بیارای و منشین ز پای

💡 گفت غمگین از کهٔ گفت از خدای کز غم او می ندانم سر ز پای

💡 هم برآرم گردن خود از کمند هم بیندازم ز پای خویش بند

💡 اگر با سپه من بجنبم ز جای تو پیدا نبینی سرت را ز پای

💡 به فر جهاندار کیهان خدای سرانشان چنان اندر آرم ز پای

نکوهیدن یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
ممنون یعنی چه؟
ممنون یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز