عوری

لغت نامه دهخدا

عوری. ( حامص ) برهنگی. ( آنندراج ). برهنه بودن. لخت بودن:
معروف به بی سیمی مشهور به بی نانی
همچون الف کوفی از عوری و عریانی.سنائی.چو درویشی به درویشان نظر به کن که قرص خور
به عوری کرد عوران را فنک پوش زمستانی.خاقانی.

جمله سازی با عوری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گرت بخشد کمر چه تو چه موری که هر دو زین کمر هستند عوری

💡 ای از تو صور نگار هرجا کوری زیب از تو دهد به عاریت هر عوری

💡 از ذوق چو عوری تو هر لحظه بشوری تو کای کعبه چه دوری تو از حیزک خلخالی

💡 عریان ز لباس معرفت عوری چند دارند چه حال، زنده در گوری چند

💡 چو نبود کاروان را راه ایمن متاعی به ز عوری نیست ممکن

💡 چو خود عوری، چرا بخشی قبا را چو رنجوری، چرا ریزی دوا را

نمایان یعنی چه؟
نمایان یعنی چه؟
چوزه خون یعنی چه؟
چوزه خون یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز