لغت نامه دهخدا
عصازنان. [ ع َ زَ ] ( ق مرکب ) در حال عصا زدن. رفتن با تکیه دادن سر عصا بر زمین استعانت را. رجوع به عصا زدن شود.
عصازنان. [ ع َ زَ ] ( ق مرکب ) در حال عصا زدن. رفتن با تکیه دادن سر عصا بر زمین استعانت را. رجوع به عصا زدن شود.
در حال رفتن و عصا بر زمین زدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 انتشار عکسی از بهزاد نبوی در روز انتخابات ۷ اسفند ۱۳۹۴ درحالیکه عصازنان برای شرکت در انتخابات مجلس دهم و مجلس خبرگان پنجم به حوزهٔ رایگیری میرفت بازتاب گستردهای در رسانههای فارسیزبان داشت. این عکس که از کهولت و خمودگی نبوی حکایت میکرد باعث شگفتی رسانهها شد.
💡 رفـتـم به طرف شط چون زمين در زير برف مستور بود و تاريك هم بود محض احتياط باته آفتابه عصازنان كه ندانسته به آب شط غرق نشوم تا خود را به كنار آب رساندمآفتابه را پر آب نمودم تطهير نموده و وضو گرفتم و آمدم خيمه نماز صبح را خواندم ونـشـسـتـم تا نزديك آفتاب. رفقا متدرجا برخاسته نماز خواندند. در آخر همه شيخى بودبـهـبـهـانـى ضـخـيم الجثه، قوى الهيكل، چهار شانه، دراز بالا، پيشانى پهن، صورتكـشـيـده، زنـخ گـرد و ضـخـيـم كه تمام علائم پهلوانى در او موجود بود، نزديك آفتاببرخاست تيمم نموده كه نماز بخواند.