لغت نامه دهخدا
شب شدن. [ ش َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) فرارسیدن شب. ( فرهنگ فارسی معین ). || کنایه از آخر شدن ایام جوانی است. ( بهار عجم ):
شب شد دگر که تنگ غمت را ببر کشم
چون مرغ پرشکسته سری زیر پر کشم.قدری شیرازی.
شب شدن. [ ش َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) فرارسیدن شب. ( فرهنگ فارسی معین ). || کنایه از آخر شدن ایام جوانی است. ( بهار عجم ):
شب شد دگر که تنگ غمت را ببر کشم
چون مرغ پرشکسته سری زیر پر کشم.قدری شیرازی.
( مصدر ) فرا رسیدن شب.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 با آه خود دارم هوس هر شب شدن بر آسمان تا بی لب جانبخش او حال مسیحا بنگرم
💡 ورا بُد به معراج رفتن ز جای به یک شب شدن گرد هر دو سرای