لغت نامه دهخدا
سلامت جو. [ س َ م َ ] ( نف مرکب ) آنکه براه سلامت رود. ( فرهنگ فارسی معین ). || صلح جوی و آرامش طلب. ( فرهنگ فارسی معین ).
سلامت جو. [ س َ م َ ] ( نف مرکب ) آنکه براه سلامت رود. ( فرهنگ فارسی معین ). || صلح جوی و آرامش طلب. ( فرهنگ فارسی معین ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تاج دولت بایدت زر سلامت جوی لیک آن زر اندر بوتهٔ عالم نخواهی یافتن
💡 در حریم وی ای سلامت جوی شرمدار از حرام و دست بشوی
💡 در خطرگاه جهان صید سلامت جو را جوشنی بهتر ازان نیست که لاغر باشد
💡 من سلامت جو شدم، لیکن دو چشم مست تو قصد جان مردم صاحب سلامت میکنند