لغت نامه دهخدا
خطرگاه. [ خ َ طَ ] ( اِ مرکب ) جای خطر. جای آفت. آفتگاه:
سر برون زد ز عرش نورانی
در خطرگاه سر سبحانی.نظامی.چون قدر مایه راه بنوشتند
وز خطرگاه کوه بگذشتند.نظامی.کنون در خطرگاه جان آمدیم
ز باران سوی ناودان آمدیم.نظامی.
خطرگاه. [ خ َ طَ ] ( اِ مرکب ) جای خطر. جای آفت. آفتگاه:
سر برون زد ز عرش نورانی
در خطرگاه سر سبحانی.نظامی.چون قدر مایه راه بنوشتند
وز خطرگاه کوه بگذشتند.نظامی.کنون در خطرگاه جان آمدیم
ز باران سوی ناودان آمدیم.نظامی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عطار درین چنین خطرگاهی تو دانی و تو که من برون جستم
💡 غرق خونیم، خیز تا خود را زین خطرگاه بر کران فکنیم
💡 در خطرگاه جهان فکر اقامت می کنیم در گذار سیل، رنگ خانه می ریزیم ما
💡 در خطرگاهی که تیر از خاک می روید چو نی گردن دعوی نباید چون هدف افراختن
💡 پیش پای سیل افتاده است صحرای وجود تو ز غفلت در خطرگاهی چنین آسوده ای
💡 از عشق نترسیدم و بنیاد مرا بود افتد به خطر هر که نترسد ز خطرگاه