لغت نامه دهخدا
روح پروردن. [ پ َرْ وَ دَ ] ( مص مرکب ) پروردن روح. زنده گردانیدن. حیات بخشیدن:
فراق روی تو آن روز نفس کشتن بود
نظر بروی تو امروز روح پروردن.سعدی.
روح پروردن. [ پ َرْ وَ دَ ] ( مص مرکب ) پروردن روح. زنده گردانیدن. حیات بخشیدن:
فراق روی تو آن روز نفس کشتن بود
نظر بروی تو امروز روح پروردن.سعدی.
پروردن روح زنده گردانیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بده زان راه پرورده، بیادش ساقیا جامی که می خوردن بیاد یار باشد روح پروردن
💡 نفس را در پای مالیدن چو خاک شخص را چون روح پروردن به ناز
💡 روح پروردن به لهو و شادمان بودن به دل شد بدین سنت فریضه در طریق شرع و دین