لغت نامه دهخدا
ذک. [ ذَ ] ( ع مص ) ذکاء. ذکو.
ذک. [ ذَ ] ( ع مص ) ذکاء. ذکو.
ذکائ. ذکو.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آن زمان داند غنی کش نیست زر هم ذکی داند که او بد بیهنر
💡 پدر ذکی دو نفر از خویشاوندان خود را متهم به قتل وی نمود. این دو مرد توقیف شدند اما حکم مجرم بودن آنها هرگز صادر نشد. دو مرد دیگر مربوط به حزب اسلامی که تصور میشد بخشی از گروه هستند نیز توقیف شدند اما جرم اینها هم ثابت نشد. سه مردی که عملاً در ترور ذکی دخیل بودند هیچگاهی شناسایی نشدند.
💡 شافعی آن امام مطلبی گفتی این نکته با ذکی و غبی
💡 عقل فرعون ذکی فیلسوف کور گشت از تو نیابید او وقوف