دور گردیدن

لغت نامه دهخدا

دور گردیدن. [ گ َ دی دَ ] ( مص مرکب ) دور شدن. دور گشتن. ( یادداشت مؤلف ). عران. انزیاح. زیوح. زیح. قصاء. قصاء. میط. میطان. طحو. نزح. نزوح. طلق. تنفل. اغراب؛ دور گردیدن از دیار خویش. شطورة. شطور. شطارة؛ دورگردیدن از مردمان به رغم ایشان. ( منتهی الارب ):
که از فر و اورنگ او در جهان
بدی دور گشت آشکار ونهان.فردوسی.چو از سروبن دورگشت آفتاب
سر شهریار اندر آمد بخواب.فردوسی.رجوع به دور شدن شود.

فرهنگ فارسی

دور شدن. دور گشتن.

جمله سازی با دور گردیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز قابلیت ادراک فیض آن درگاه نمیرسد به فلک جز ز دور گردیدن

💡 سرمه بیگانه را در چشم خود جا داده یی اینقدر از آشنایی دور گردیدن چرا

قرخ بلاغ یعنی چه؟
قرخ بلاغ یعنی چه؟
محنت یعنی چه؟
محنت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز